وقتی که غصه های تو__می برنت مرز جنون
وقتی که اعضای تنت تیر می کشن از رفتنت
تمام قا تلهای شهر_سکه دارن واسه سرت
اون وقته که دارم می یام
دارم می یام به دیدنت
می خوام باز هم شبیه ات بشم....
بشم همزاد و همدمت............!!!!
آره باز هم بهم بگو....که عشق من یه هوسه...!!!
دیگه ولم کن وبرو..چون عاشقیم آخرشه...
محمد جواد جعفرزاده(موج نور)
قدمی باید به فردا برداشت
دهن گند زمان را مشت کاشت.
صیغه ای باید خواندــ پرده ها را برداشت
تن تو لایق لبهای من است ــ عشق من سالهاست درون قفس است
چار چوب دین و ایمان و خدا...
اقتضا کرده بمانم من جدا/... اما حال..
بکن این چادر و چارچوبه زمان را وا شو...
بشو محرم تو هم . هم حال شو...
می بده بر من و نیز خود نوش...
شب به درگاه حریمم باش دوست...
تاکه فردا برسد از دیروز... تو در این چرخه بمان از امروز
شاعر : محمد جواد جعفرزاده (هرگونه استفاده از اشعار با ذکر نام شاعر بلا مانع است)
ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ-
نمی خواهم خدایم ا
نمی خواهم خدایم را... نمی خوانم نمازش را...
دگر اکنون تمام من پوچ و تهی گشته
همه دنیا و این عالم به پیش من عدو گشته
دگر داغی نهاده بر دل من که جایش مانده است بر سیرت من
" خدا خوابیده و چشمی ندارد"
نمیبیند مرا عیبی ندارد؟؟؟؟
به جنگ من فرستاده جهان را..به او میگویمش عیبی ندارد
شاعر: محمد جواد جعفرزاده (موج نور)(هرگونه استفاده از اشعار با ذکر نام شاعر بلا مانع است)
ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
عشق بازی ممنوع
زندگی ها فرق دارد اما... هم و غمها یکیست
رفتنه من ؟ مردن تو و فراموشی ما در یک چیز...
جمله ای نامفهوم میگویم: عشق ـ افسوس ـ مفهوم
عشق بازی ممنوع....!!!!
شاعر : محمد جواد جعفرزاده (هرگونه استفاده از اشعار با ذکر نام شاعر بلا مانع است)
ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
این یه تیکه شعر هم از آقای نامجو واستون می نویسم :
ماکارونی ـ تمر هندی از آن ما...
قبری که بهش می خندی از آن ما......
خیابان شهید قندی از آن ما.......
کلفتیه پرونده از آن ما.....
ملی پوش بازنده از آن ما.... دولت شرمنده از آن ما...
کوکوی ۲ شب مانده از آن ما؟ انتقاد سازنده از آن ما.....
شاید که آینده از آن ما.........
ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
باز هم یه محسن نامجو در جای دیگری :
بازگشت همه به سوی او نیست؟ جان به جان آفرین تسلیم نمی شود...
کاش قضاو تی در کار بووووووووووووووووووووووووددددددددد........ کاشک قضاوتی در کار بود...!!!!
(محسن نامجو خواننده مطرح مشهدی که از دانشگاه تهران (رشته ی هنر اخراج شد) عقاید این مرد بزگ دیوانه کننده است.....
محسن نامجو اولین خواننده تلفیقی سنتی و راک است که از سوی بزرگان موسیقی بسیار ملامت شده.... صدای نامجو دیوانه کننده اس ؟ حنجره ی طلایی او ایران و ایرانی را زنده کرده است....
نامجو تیتراژ فیلمهای بسیاری را خوانده است (همانند فیلم ترش و شیرین)
نامجو اکثر اشعارش و آهنگهاش (به قول خودش سانسور می خواهد) اما فوق العاده است ؟ نظیر آهنگ عشق ۱۵ سانتی متری؟؟؟؟ و همنچین عشق در مراجعه است؟؟؟؟
(موج نور)
فکر مي کرديم عاشقي هم بچگيست... اما حيف اين تازه اول يک زندگيست... زندگي چيزيست شبيه يک حباب.. عشق آباديه زيبايي در سراب... فاصله با آرزو هاي ما چه کرد... کاش مي شد در عاشقي هم توبه کرد
وقتی ۲۰۶ هست دل توی سحرا میپره
وقتی فقر و حشیش هست باز دل توی صحرا میپره
وقتی قفل و زنجیر هست دل بالا و پایین میپره...
اما وقتی در زندون بازه اونی که در بره خیلی خره.....
به امید نابودیه بعضی ها که ما جوونها رو دارن نابود میکنن
این چه سرگذشت غم انگیزی است در حیات آدمی!
بی تابی فرار از بند به سوی رهایی
و اضطراب نجات از رهایی

و"آنچه باید باشد" "نیست"
و همه حرف ها همین است
وهمه ی دردها همین جا است.
درد روح این است که و این است که :
"انسان شقایقی است که با داغ زاده است"!
هبوط در کویر
سال ۱۳۸۷ بر همه ایرانیان مبارکباد
چراغها را خاموش ميكنم_آخ كه چه سر دردي دارم....
چاي را در تاريكي تلخ مي نوشم...
وبعد از خوردان چاي به سراغ كامپيوتر مي آيم و در تاريكي كامپيوتر را روشن ميكنم و يك آهنگ فوق العده غمگين مي گذارم والان دارم حرفهاي دلم را تايپ مي كنم....
شايد اين مطالب رو كسي نخونه... خوب به درك....
حس خوبي ندارم_توي دلم دارن آب جوش مي دن...
توي اين دنياي بزرگ و اما كوچك هيچ كس نيست كه من رو بفهمه...
آره....
هركس به فكر خودشه...و هميشه من بازنده بودم....!!!
كي من رو دوست داره...!!! چرا من راهم رو گم كردم؟ گناهه من چيه؟ چرا بايد خوب و بد رو بفهمم...!!!
دلم مي خواد برم يه زيارت عاشوراي مشتي بشينم و مثل هميشه بزنم زير گريه..
حالم از همه داره به هم ميخوره...عقل مردم توي چشمشونه...!!!!
اين هم شعر جديدم ((لجن زار)) كه 100% راجع به سركوب كردن غرايزه...
ترس دارم امشب از صداي شوم بالشت
ترس دارم امشب از صداي شوم خواهش
خواهش دود بخاري-آب گرمكن-تخت خالي..!!!
قافيه هاي فراري_مبهمات پوچ آبي
آبي چون رنگ رخ حوض...
حوض پر گند و پر از گه...
فكر دارم امشب...
فكره احساس غريزي...
راه رفتن توي مرداب—يا كه لبخند را ستيزي...
دستهايم پوچ و دلم پر
رنگهايم خاكي پر از گل..
رنگ خاكستري من _مدرك كارداني ام نيست...؟؟؟
و شعر دوم L(گذشته)
شب بود –باد وحشت زده بود
زن بد با قلم قرمز و بد رنگ و پليد هي مي نوشت:
نكشش وحشي نيست؟؟؟
آب دريا به سنگها ميزد
حلزون سخت به فردا مي رفت
جاهلان سالمه سالم به دنبال خدا مي گشتند...
من ساده در اين چاه به دنبال عسل مي رفتم...
موشهاي فرز و زيبا
ريسمانهاي گسسته
تسبيح چوبي من مهره 15 شكسته
بازووي سفيده من رنگ آتش را نشسته
شعرهاي مبهم من... شهوت تلخ گذشته
((كسي من را نمي فهمه...))((من زود مرد شدم...زودتر از مادرم))
((موج نور))
صداي موزيك را بلندتر ميكنم...صداي استينگ واقعا دلنشين است...به من كه آرامش ميده...
از كجا بايد شروع كنم...؟؟؟ نمي دونم؟
اصلا چي بايد بگم؟ ميشه چيزي بگم؟ نمي دونم؟ من كه دوست دارم بگم...؟ كي مي خونه؟ ها؟ هيچكي اين مطالب و نمي خونه؟ چرا؟ حرفهاي تكراري يه جوون كه شنيدن نداره.........
وقتي 15 ساله شدم همه چي واسم جالب بود و لي افسوس كه الان بعد از گذشت 6 سال ميفهمم همه اون خيالات دروغ بوده و دنيا بيشتر اوني كه فكر ش رو مي كنم كثيفه
توي دنيايي كه آزادي فقط يه شعاره؟ من هيچ وقت دنبال نواميس مردم راه نمي رم و به هيچ كسي هم تيكه و متلك نمي ندازم...اما تا به حال 3بار بهم تذكر دادن؟ كيا؟ نمي دونم؟ خوب شايد اونها جاي من هستن و اين كارها رو انجام ميدن ...بگذريم..!!!!
خيلي جالبه كه يه نفر 7ترم توي مقطع كارداني درس بخوونه؟ نمي دوني چرا؟ من علتش رو ميگم....
من معتقدم كه توي هرچي يه قسمتي هست ؟ درسته كه من الان ترم 7هستم و ترم ديگه ميشم ترم8(اگه مطلب رو ميخوني نگو طرف خوله واسه اينكه من 4ترم خووندم و انصراف دادم و از نو شروع كردم به دلايلي...) داشتم ميگفتم كه توي هرچي يه قسمتي هست؟ الان خيلي ها ميان و 5 ترم يا 4 ترم درسشون تمام ميشه و ميرن و ليسانس هم ميگيرن...اصلا تو بگو دكتر...!!!! من نميخوام "مدرك" داشته باشم؟ من مي خوام "مسلك" داشته باشم؟ آره بخند؟ خنده كه عيب نيست...به من زياد خنديدن...!!!
خيلي تلخ كه به هم سن و سالات به حرفات بخندن . اما سخت تر اينه كه حتي يه نفر دركشون نكنه جز خودت....
بعضي وقتا با خودم ميگم: خدا چه حكمتي داشتي كه مارو آفريدي...!!!
بي خيال وارد بحث نشيم....!
يه نكته بي ربط (با ربط):
من وبلاگمو خيلي دوست دارم....چون من رو ميفهمه...؟ حجم زيادي نداره اما همه درد دلهامو توي خودش نگاه مي داره....و تا كسي نخواد بهش چيزي نميگه....وبلاگ من؟؟؟؟
و مطلب آخر:
الان دارم شير قهوه داغ مي خورم_خيلي شيرينه؟ يعني تلخ بود اما من هواسم نبود و شكر زياد ريختم و الان دلمو زد....
راستي؟ كاشكي يه نفر؟ يه كسي؟ يه جنسي؟ يه شي؟ باشه كه دلمو نزنه؟ يعني : نه اونقدر تلخ و نه اونقدر شيرين....
خيلي وقته كه دلم براي تو تنگ شده...
قلبم از دوريه تو بدجوري دلتنگ شده...
بعده تو هيچ چيزي دوست داشتني نيست...
كوه غصه از دلم رفتني نيست
حرف عشق تورو من با كي بگم...
همه حرفها كهآخه گفتني نيست؟
همين؟![]()
|
|
حرفهایی هست برای نگفتن و ارزش عمیق هر انسان به اندازه حرفهایی است که برای نگفتن دارد |





